این روز ها با این دل دیوانه درگیرم
این روز ها در چنگ یک احساسِ دلگیرم
یک فصل دلسردی تحمل می شود اینجا
یک دودمان غم سر براورده ز تقدیرم
فصل غزل ها را چه پاییزی پریشان کرد؟
شعری بخوان، برهم بزن درد فراگیرم
از روز های سبز احوالی نمی آید
کو بال پروازی که پر سوی تو برگیرم
وا می گزاری سرنوشتم را به تنهایی
لج می کنی اما نمی دانی که می میرم
بیا احساس تنهاییت را تقسیم کن بامن
فضای اشک های خسته ات را نیم کن بامن
بیا و بر تن عریان اشک گوهرین لیلی!
حریرِ حس یک لبخند را ترسیم کن با من
خیالت رهنوردِ ناکجا در جاده شب شد
کمی دیوانه شو، این عقل را، تحریم کن بامن
جنوب خاطرت هر چند خوان زخم خونین شد
رها لبخند های مانده را از بیم کن با من
غم بیش و کم و نامهربانی های دنیا را
به پس تو های خاموشانگی تقدیم می کردم
بیا احساس تنهاییت را تقسیم کن بامن
فضای اشک های خسته ات را نیم کن بامن
دیگر نمی پیچد به کوچه های هایِ تو
دیگر نمی آید به گوش آهنگ پایِ تو
گویی دگر کوچیده ای از روز های من
زیرا، نمی آید خبر از تو و جای تو
کوخواب شیرینی که قدری پرکند جایِ
خالیِ ولی شیرینِ موج خنده های تو
تلخ است بی تو بوی هستی در نفس هایم
تنگ است یک دل می پذیری؟ از برای تو
با اشک خلوت می کنم بسیار این شب ها
قدری ز تنهایی و قدری در هوای تو
با مهر ت از آنی که پر شد بند بند من
پرکرده ام هر زره جانم از صدای تو
شاید نمی دانی کسی از خویش می پاشد
درلابلای ماجرای چشم های تو
جهان بلور عسل می شود که می آیی
زبان کوجه غزل می شود که می آیی
وطعم تلخ نفس های ناشی از تکرار
به روح تازه بدل می شود که می آیی
جدا که می شوم از تو خودم «معما» یم
سوال و وسوسه حل می شود که می آیی
تن خزان زده خشک عاشقی این جا
درخت سبز حمل می شود که می آیی
هوای آمدنت درد بی امان ام را
دوای درد گسل می شود که می آیی
فضا چقدر تنش داشت، مرگِ حوصله بود
تو برق شوق سفر از تنت برون می ریخت
تمام فکر من از درد غرق در گله بود
در انزوای گلو بغض خفته بی پایان
برای شهر دلم رفتن تو زلزله بود
قدم گزاشتی و شهر را رها کردی
در آرزوی تو یک دل چه در مجادله بود
پری! از آخر این داستان چه می پرسی
گلو زبغض و چشمم ز اشک حامله بود.
ذلال خاص پروانی ترین احساس انگوری
ملاقات شبانگاهی رود و ماهی و نوری
به پستو های احساسات من عشق تو سرگردان
چه موجودی "خدا"؟ "آدم"؟ و یا حوری؟
تو صد جنگل سلام سبز من احوال پائیزم
تو گل برگ شقایق هستی و من داغ خون زیرم
جمالت اتفاق ماهی و ماه و شب و دریا
همین که میروی مانند، اشک از خویش میریزم
پرنده جان تو همینیکه بال و پر کردی
از آشیانۀ عشق کسی سفر کردی
شبانه پرزدی و جانب سحر رفتی
شب دراز یکی را تو بی سحر کردی
دو چشم تو نه دو تا چشم که دو آهو بود
برای حادثه عشق یک هیاهو بود
همینکه صایقه در کوچه می پراکندی
هزار قریه دلم شور بود هو هو بود
شوق پروانۀ پرشور ترا سرما خورد
سبزه با باغ وداع کرد وجنگل جنگل
برگ در پای درختان خزان سوخته مرد